تبليغاتX
:: سنجاقک ::
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...

نمیدونم سالگرد تولدت چقد برات مهمه ! برا من که همیشه یه روز بخوصوص بوده چون هم از همیشه شاد تر بودم ، هم برام فرصت خوبی بوده که بیشتر به خودم فکر کنم ...
به بیست و پنج سال عمری که خدا بم هدیه کرده . به اینکه شاید فردا دیگه نباشم و اگرم باشم ، سال های بعد هم مثل بیست و پنج سال قبل ،
خیلی زود میگذره ...
وقتی بچه بودم دوست داشتم زودتر بزرگ شم . خیلی زود به آرزوم رسیدم ،
اما بعدش دلم برا بچگیم خیلی تنگ شد ! از من که گذشت اما امیدوارم هیچ بچه ای زود بزرگ نشه !



:: اینا رو گفتم که یعنی بیست و شیش ساله شدم !
:: ۱۶ بهمن ۱۳۸۷

+  -    علی  | 

این روزا همه جا صحبت از جنگ و کشتار و ظلم به انسان های بیچاره است . البته به زمان و مکان خاصی مربوط نمیشه ، از وقتی خودمو شناختم دنیای اطرافم پر بوده از این مسائل ! از شهر و کشور خودم گرفته تا فلسطین و افغانستان و ...
داشتم به این فکر می کردم که خدا با هنرمندی تمام ،
یه کره خاکی و همه هستی اطرافش رو برا ماها آفریده و خودش از اون بالا داره نگامون میکنه ...
حتما داره می بینه ، آدمایی که همه از یه سرشت و روح یکسان آفریده شدن ،
چطوری به جون هم افتادن !  
حتما داره با خودش میگه ،
یعنی تو دنیا به این بزرگی جاتون انقد تنگه که اینطوری برا نابودی همدیگه تلاش می کنین ؟!
نمیدونم خدا تا کی ما آدما و بدی هامون رو تحمل میکنه اما میدونم حتما خیلی صبوره که تا الان تحملمون کرده !
یه جا خوندم : تولد هر کودک یعنی خدا هنوز به ما آدما امید داره ... خدا کنه اینطوری باشه !

:: اتفاقات غزه باعث نشه یادمون بره که خیلیا تو کشور خودمون تو این سرما جایی برا خوابیدن و غذایی برا خوردن ندارن !
                                                                                              

+  -    علی  | 


سر کلاس همه حواسم به ساعت بود که کی زنگ آخر میخوره . به جای ریاضی و علوم  و املا ،
وجودم پر بود از  شوق و ذوق خونه بابا بزرگ و بازی با بقیه نوه ها و خوراکی های شب یلدا ...
اخلاق بابا بزرگ یه کم تند بود اما خدایی همه دوستش داشتن ! اونم همه بچه ها و نوه هاشو دوست داشت ،
مخصوصا منو ( باور کنید هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم )  .
مامان بزرگ که واقعا یه فرشته بود . حالا که به اون وقتا فکر می کنم ،
چیزی به جز خوبی از مامان بزرگ یادم نمیاد ...
اون وقتا همه دنیای یه پسر بچه دبستانی ، یه اتاق کوچیک و یه کرسی وسطش ،
یه تلویزیون کوچیک سیاه و سفید و کلی خوراکی خوشمزه و صد البته چایی های خوش طعم مامان بزرگ تو استکان کمر باریک بود !
دست آخر ، بعد از سریالای در پیت تلویزیون ،
بازار تعریف و صحبت تا دیر وقت داغ بود .
چه روزای خوبی بود ! گاهی فکر میکنم زندگی امروز چه چیز فوق العاده ای داره که جای اون روزا رو پر کرده !؟



:: یلدا مبارک !
:: یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت !
:: اگه شهرتون برف اومد ، به فکر پرنده هایی که چیزی برا خوردن پیدا نمی کنن باشین !
:: گاهی خیلی دلم برا مامان بزرگ تنگ میشه ، انقد که بغض میکنم !

+  -    علی  | 


خسته و کوفته ، خیر سرمان خواستیم بخوابیم که نوری خفن ، از آسمان همه منزل را روشن نمود و پشت بندش چنان صدای غرشی آمد که نیم متری از زمین به هوا پرواز فرمودیم . از آنجا که شهر ما همواره روی ویبره و زمین لرزه می باشد ،
اول گمان کردیم باز زمین تکان می خورد اما تو نگو این بار آسمان است که بازی اش گرفته ...
خلاصه تا صبح آسمان بر سر ما صاعقه نازل می فرمود و ما همانند جغد بیدار بودیم . صبح روز بعد با دیدن آن همه برف روی زمین دو عدد شاخ گوزنی زیبا بر سرمان رشد نمود و این تازه آغاز ماجرا بود ...
بعد از آن شب کذایی ، جایتان خالی تا چند روز الکتریسته از دیار ما رخت بر بست و رفت و از آنجا که همه چیز به الکتریسته مرتبط است ،
شهر در هم ریخت . تا به جایی که ملت برای یک کف دست نان دوستی ها را فراموش نموده و می خواستند چشم یکدیگر را در آورند ( اینجاشو یه کم اغراق کردم ) .
چندی از قطع نیروی الکتریسته نگذشته بود که آب را نیز به روی این مردم بخت برگشته بستند ( آخه پمپ های آب هم با برق کار می کنه ) . اگر اوضاع به همین منوال می گذشت باید تیر و کمان و تبری تهیه کرده و همچون انسان های نخستین در طبیعت روزگار می گذراندیم . اما خدا را شکر بعد از سه روز همه چیز به حال اول بازگشت و ملتی را غرق سرور و شادی نمود .
 بی اندازه به روح پر فتوح و مقدس جناب ادیسون و خاندان محترمش درود و صلوات نثار نمودیم که چنین نعمت بزرگی را برای این بشر قدر نشناس فراهم فرمودند ...

:: اتفاقی که همه رو غمگین کرد ، کشته شدن یه کارگر بیچاره بر اثر برق گرفتگی بود . مث همیشه باید چشمون رو نسبت به هزاران سال تمدن این سرزمین ببندیم و بگیم : " خب اینجا ایرانه !"
:: وزیر مسکن گفت : ما برا خارجی ها خونه می سازیم . بیچاره ، خارجی ها !
:: مسافرت + صاعقه خفن = غیبت طولانی ------>   از همه عذر میخوام .

+  -    علی  | 


یه پک محکم به سیگارش زد و تو دودش خیره شد . با اینکه چهار سال از اون روز گذشته  ، بازم  اون ماجرا براش تازه بود . تو بهترین سالای جوونی ، کار روز و شبش پشت میله ها ، شده بود مرور کردن اون خاطره تلخ و یه سوال بی جواب که همیشه از خودش می پرسید ...
بوی الکل همه فضای اتاق رو پر کرده بود . چه حال خوبی ، تا اون موقع با هیچ جنسی اینطوری مست نشده بود . اونقد که از هیچ س ک س ی اینطوری لذت نبرده بود و از اون مهم تر  ، براش اصلا اهمیتی نداشت که بکارت دختره پاره شده و چه بلایی سرش میاد .
اما دختره با جیغ و هواراش اعصابشو خورد میکرد . سعی کرد آرومش کنه اما نشد . وقتی هم چاقوشو درآورد و گذاشت زیر گلوش ، فقط می خواست بترسونه اش . اما بازم جیغ میزد ، شدید تر از قبل . همیشه با جیغ زنا عصبی میشد ، حتی مامانش . اما این بار نفهمید چطور   فشار دستش رو چاقو بیشتر شد و ...
همیشه وقتی تو افکارش به اینجا میرسد ، ناخود آگاه چشاشو می بست . وقتی به خودش میومد ، نگاهی به فضای زندان می کرد و از خودش می پرسید: " من اینجا چیکار می کنم ؟ آخه چرا اینطوری شد ؟ " بعد به خودش دلداری میداد که باباش تا الان کلی خرج کرده که حکمش از اعدام به حبس ابد برسه ، حتما میتونه بازم خرج کنه و از اینجا نجاتش بده ...
خواست یه پک دیگه به سیگارش بزنه که همش سوخته بود و خاکستر شده بود .

:: این داستان واقعی است !

+  -    علی  | 


میدانم ...

عاقبت ،
خاطراتت را با تیغ تیز و سرد احساست خواهم کشت .

احساسم را کنار دل سنگی ات سر خواهم برید .

برای شکستن ات  ...

قلبم را به دیوار میکوبم .

فراموشت خواهم کرد ...

میدانم ...

:: به قول یکی از دوستام ، عشق کوچه بنبستی است که ته آن ... باشند . ( جای خالی را پر کنید ! )


+  -    علی  | 


از آنجا که روز گذشته بعد از مدتها ، تنی تکان داده و ورزش نمودیم ، شب از شدت کوفتگی خواب به چشمانمان وارد نیامد و تا نزدیکی سپیده از این شانه به آن شانه کردیم و اوضاع بدی بود . صبح زود کاری ضروری پیش آمد کرده بود که حتما باید برخلاف همیشه کله سحر از خواب ناز دل می کندیم و از آنجا که بیدار شدن ما در آن موقع از صبح امری بس نادر می نمود ،
ابوی  محترم کم مانده بود که دو عدد شاخ گوزن بر سر مبارکشان نمو نماید  ...
ساعت بازگشت به خانه دو عدد مرغ نگون بخت که سرشان را بریده ،
دست و بالشان را بسته و لخت و عور درون یک کیسه محبوس شده بودند را به بهای خون یک انسان بالغ خریداری و راهی منزل گشتم تا شامی گردد برای گروهی گرسنه که شب وعده دیدارشان را نهاده بودیم ...
در ایستگاه اتوبوس خط واحد و در حالی که اندر انتظار مرکب ، کم مانده بود زیر پایم درخت رشد نماید ،
مفتخر به زیارت شخصی گردیدم که انگشت حیرت بر دهان نهاده و از کشف چنین موجودی بسی مشعوف گشتم . ایشان انگشت سبابه مبارک خویش را تا نهایت بر بینی فرو کرده و مشغول استخراج اضافات بودند . گاهی نیز فضولات خارج شده را با البسه خود پاک می فرمودند و چه پشتکاری !  ...
وقت غروب باز به زور خانه مدرن رفته و این تن نحیفمان را اندکی پرورش دادیم و به قول فرنگی ها بادی بیلدینگ فرمودیم ...
شب طبق وعده ،
اقوام بزرگوار تشریف فرما گردیده و هی ما آوردیم و هی آنها میل فرمودند و شکم را از مدتها عذاب مرخص نمودند ...
در حال حاضر نیز تا بوق سگ پای این رایانه کذایی نشسته و با چشمانی نیمه باز و خواب آلوده این اراجیف را به نظر دوستان عزیز می رسانم تا اندکی مشغول گشته و از بیکاری نجات یابند ...

:: دیگه دارن شورشو در میارن ، هر سایتی که میری فیلتر شده . واقعا باید گه بزنی به این آزادی اجتماعی .
:: یه آدم بیکار و بی ادب پیدا شده که میره تو وبلاگا به جای من نظر میده . حال می کنی ؟! کلی مهم شدم !

+  -    علی  | 


 ببین عزیزم ...! فقیر بودن که عیب نیست . خیلیا هستن که از تو اوضاشون بدتره و با سیلی صورت خودشون رو سرخ نگه میدارن ! پول مث چرک کف دست میمونه ، نباید خیلی به مادیات اهمیت بدی ، باید ایمانتو قوی کنی ، اینه که خیلی مهمه . بقیه اش میگذره !
اصلا به نظر من تو خیلی هم خوشبختی . از قدیم گفتن : هر که بامش بیش ، برفش بیشتر . میدونی یعنی چی ؟! یعنی مثلا منو ببین ، تا حالا چندین میلیارد خرج این برج کردم اما مگه تموم میشه ؟! حساب کردم ، تا تموم بشه باید انقد دیگه خرجش کنم . باور کن فکر و خیالش خواب و خوراک رو ازم گرفته ، یه شب نمیتونم با آرامش بخوابم ...
این پسر بی شعور منو ببین ! چند وقت پیش با ماشینش ، با صدتا سرعت رفته تو پیاده رو ، دوتا دختر رو  زیر گرفته و کشته . حالا دیه دوتا زن مبلغ زیادی نمیشه ، اما ماشین دیویست میلیونی کلا از بین رفت . مجبورم به قیمت مفت بفروشمش و دوباره یه صفرشو بخرم ...
حالا تو ام نا امید نباش ، اگه ایمانتو قوی کنی به همه چی میرسی . منم خیلی دوست دارم کمکت کنم تا اون ماشین رو بخری و بتونی باش کار کنی . اما باور کن ندارم ...
راستی ... این ماشین که برام تعریفشو کردی خیلی داغونه ها !! سعی کن یه صفرشو بخری که درد سرش کمتر باشه . باور کن اگه داشتم ، خودم یه صفرشو برات می خریدم . اصلا میدادمش برا خود خودت که باش کار کنی ، اما باور کن دستم خالیه ! حالا برو بیرون میخوام استراحت کنم ...

:: نون نداری بخوری ؟! اینکه مهم نیست ، سعی کن ایمانت قوی باشه ، این مهمه !
:: مرگ خوبه اما برا همسایه !
:: امروز تولد یکی از دوستای سابقمه (دوست سابق ... چه ترکیب مزخرفی) که اصلا به این پست ربطی نداره . هم به خاطر تولدش و هم به این دلیل که دیگه ریخت منو نمیبینه بش تبریک میگم ...


+  -    علی  | 

 
باران بارید ، دوست آمد !

مدتهاست ، خیال تو با بغض من و آسمان گره خورده ...

"وای باران ، باران ... شیشه پنجره را باران شست"

صدای باران باز دیوانه ام می کند .

"باز باران با ترانه ... "

همه وجودم سرشار است از شوق کودکانه خیس شدن .

می دانم یادت نیست ...

اما من و آسمان ابری و زمین خیس خوب یادمان هست

حس شیرین دیوانگی ...

و رفتن تا پاهای خسته و تاول زده .

من و تو و شب و باران ...

و آن همه آدم عاقل با چتر های سیاه .

شنیدم عاقل شده ای ، چتر خریده ای ...

خوش به حالت !

" چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست؟ "

دوست رفت

...

 

+  -    علی  | 

 

تا حالا شده از سادگی ، حماقت یا خریت خودت خنده ات بگیره ؟ دلخور نشو ، خیلی هم چیز بدی نست . یه جا خوندم که نوشته بود : "اگه یه روز از گذشته خودت خنده ات گرفت ، یه معنیش این میتونه باشه که رشد کردی ... "

                                                                * * *
وقتی زنگ زد و گفت می خواد بیاد ، خدا می دونه چقد خوشحال شدم . وقتی هم اومد برا دیدنش خیلی بال بال زدم . شاید اشتباه من این بود که فکر کردم اونم برا دیدن من لحظه شماری میکنه و بیشتر از یه ساعت از وقتشو برا من میذاره!  نمی دونم ، شاید من آدم عجیب غریبی ام ! اگرچه ... گله ای نیست و به قول فلانی " گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست " ...

                                                                * * *
وقتی کنارش بودم ، تو هر فرصتی که پیش می اومد نگام می کرد و لبخند می زد ، شاید هم دلیل اینکه بش دل بستم همین نگاه ها و لبخند ها بود . وقتی گفت یکی دیگه رو دوست داره ، انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم . حالا سعی می کنم بخندم و بفهمم که : " همه چیز و همه کس را دوست بدار اما به هیچ چیز و هیچ کس دل نبند" ...

                                                                * * *
شاید یه روزم به اینکه الان دوباره وبلاگ زدم بخندم ...

 

+  -    علی  |