نمیدونم سالگرد تولدت چقد برات مهمه ! برا من که همیشه یه روز بخوصوص بوده چون هم از همیشه شاد تر بودم ، هم برام فرصت خوبی بوده که بیشتر به خودم فکر کنم ...
به بیست و پنج سال عمری که خدا بم هدیه کرده . به اینکه شاید فردا دیگه نباشم و اگرم باشم ، سال های بعد هم مثل بیست و پنج سال قبل ، خیلی زود میگذره ...
وقتی بچه بودم دوست داشتم زودتر بزرگ شم . خیلی زود به آرزوم رسیدم ، اما بعدش دلم برا بچگیم خیلی تنگ شد ! از من که گذشت اما امیدوارم هیچ بچه ای زود بزرگ نشه !
:: اینا رو گفتم که یعنی بیست و شیش ساله شدم !
:: ۱۶ بهمن ۱۳۸۷
این روزا همه جا صحبت از جنگ و کشتار و ظلم به انسان های بیچاره است . البته به زمان و مکان خاصی مربوط نمیشه ،
از وقتی خودمو شناختم دنیای اطرافم پر بوده از این مسائل ! از شهر و کشور خودم گرفته تا فلسطین و افغانستان و ...
سر کلاس همه حواسم به ساعت بود که کی زنگ آخر میخوره . به جای ریاضی و علوم و املا ،

خسته و کوفته ، خیر سرمان خواستیم بخوابیم که نوری خفن ، از آسمان همه منزل را روشن نمود و پشت بندش چنان صدای غرشی آمد که نیم متری از زمین به هوا پرواز فرمودیم . از آنجا که شهر ما همواره روی ویبره و زمین لرزه می باشد ،
یه پک محکم به سیگارش زد و تو دودش خیره شد . با اینکه چهار سال از اون روز گذشته ، بازم اون ماجرا براش تازه بود . تو بهترین سالای جوونی ، کار روز و شبش پشت میله ها ، شده بود مرور کردن اون خاطره تلخ و یه سوال بی جواب که همیشه از خودش می پرسید ...
بوی الکل همه فضای اتاق رو پر کرده بود . چه حال خوبی ، تا اون موقع با هیچ جنسی اینطوری مست نشده بود . اونقد که از هیچ س ک س ی اینطوری لذت نبرده بود و از اون مهم تر ، براش اصلا اهمیتی نداشت که بکارت دختره پاره شده و چه بلایی سرش میاد .
اما دختره با جیغ و هواراش اعصابشو خورد میکرد . سعی کرد آرومش کنه اما نشد . وقتی هم چاقوشو درآورد و گذاشت زیر گلوش ، فقط می خواست بترسونه اش . اما بازم جیغ میزد ، شدید تر از قبل . همیشه با جیغ زنا عصبی میشد ، حتی مامانش . اما این بار نفهمید چطور فشار دستش رو چاقو بیشتر شد و ...
همیشه وقتی تو افکارش به اینجا میرسد ، ناخود آگاه چشاشو می بست . وقتی به خودش میومد ، نگاهی به فضای زندان می کرد و از خودش می پرسید: " من اینجا چیکار می کنم ؟ آخه چرا اینطوری شد ؟ " بعد به خودش دلداری میداد که باباش تا الان کلی خرج کرده که حکمش از اعدام به حبس ابد برسه ، حتما میتونه بازم خرج کنه و از اینجا نجاتش بده ...
خواست یه پک دیگه به سیگارش بزنه که همش سوخته بود و خاکستر شده بود .
:: این داستان واقعی است !
از آنجا که روز گذشته بعد از مدتها ، تنی تکان داده و ورزش نمودیم ، شب از شدت کوفتگی خواب به چشمانمان وارد نیامد و تا نزدیکی سپیده از این شانه به آن شانه کردیم و اوضاع بدی بود . صبح زود کاری ضروری پیش آمد کرده بود که حتما باید برخلاف همیشه کله سحر از خواب ناز دل می کندیم و از آنجا که بیدار شدن ما در آن موقع از صبح امری بس نادر می نمود ،
ببین عزیزم ...! فقیر بودن که عیب نیست . خیلیا هستن که از تو اوضاشون بدتره و با سیلی صورت خودشون رو سرخ نگه میدارن ! پول مث چرک کف دست میمونه ، نباید خیلی به مادیات اهمیت بدی ، باید ایمانتو قوی کنی ، اینه که خیلی مهمه . بقیه اش میگذره !
اصلا به نظر من تو خیلی هم خوشبختی . از قدیم گفتن : هر که بامش بیش ، برفش بیشتر . میدونی یعنی چی ؟! یعنی مثلا منو ببین ، تا حالا چندین میلیارد خرج این برج کردم اما مگه تموم میشه ؟! حساب کردم ، تا تموم بشه باید انقد دیگه خرجش کنم . باور کن فکر و خیالش خواب و خوراک رو ازم گرفته ، یه شب نمیتونم با آرامش بخوابم ...
این پسر بی شعور منو ببین ! چند وقت پیش با ماشینش ، با صدتا سرعت رفته تو پیاده رو ، دوتا دختر رو زیر گرفته و کشته . حالا دیه دوتا زن مبلغ زیادی نمیشه ، اما ماشین دیویست میلیونی کلا از بین رفت . مجبورم به قیمت مفت بفروشمش و دوباره یه صفرشو بخرم ...
حالا تو ام نا امید نباش ، اگه ایمانتو قوی کنی به همه چی میرسی . منم خیلی دوست دارم کمکت کنم تا اون ماشین رو بخری و بتونی باش کار کنی . اما باور کن ندارم ...
راستی ... این ماشین که برام تعریفشو کردی خیلی داغونه ها !! سعی کن یه صفرشو بخری که درد سرش کمتر باشه . باور کن اگه داشتم ، خودم یه صفرشو برات می خریدم . اصلا میدادمش برا خود خودت که باش کار کنی ، اما باور کن دستم خالیه ! حالا برو بیرون میخوام استراحت کنم ...
:: نون نداری بخوری ؟! اینکه مهم نیست ، سعی کن ایمانت قوی باشه ، این مهمه !
:: مرگ خوبه اما برا همسایه !
:: امروز تولد یکی از دوستای سابقمه (دوست سابق ... چه ترکیب مزخرفی) که اصلا به این پست ربطی نداره . هم به خاطر تولدش و هم به این دلیل که دیگه ریخت منو نمیبینه بش تبریک میگم ...
باران بارید ، دوست آمد !
مدتهاست ، خیال تو با بغض من و آسمان گره خورده ...
"وای باران ، باران ... شیشه پنجره را باران شست"
صدای باران باز دیوانه ام می کند .
"باز باران با ترانه ... "
همه وجودم سرشار است از شوق کودکانه خیس شدن .
می دانم یادت نیست ...
اما من و آسمان ابری و زمین خیس خوب یادمان هست
حس شیرین دیوانگی ...
و رفتن تا پاهای خسته و تاول زده .
من و تو و شب و باران ...
و آن همه آدم عاقل با چتر های سیاه .
شنیدم عاقل شده ای ، چتر خریده ای ...
خوش به حالت !
" چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست؟ "
دوست رفت
...
تا حالا شده از سادگی ، حماقت یا خریت خودت خنده ات بگیره ؟ دلخور نشو ، خیلی هم چیز بدی نست . یه جا خوندم که نوشته بود : "اگه یه روز از گذشته خودت خنده ات گرفت ، یه معنیش این میتونه باشه که رشد کردی ... "
* * *
وقتی زنگ زد و گفت می خواد بیاد ، خدا می دونه چقد خوشحال شدم . وقتی هم اومد برا دیدنش خیلی بال بال زدم . شاید اشتباه من این بود که فکر کردم اونم برا دیدن من لحظه شماری میکنه و بیشتر از یه ساعت از وقتشو برا من میذاره! نمی دونم ، شاید من آدم عجیب غریبی ام ! اگرچه ... گله ای نیست و به قول فلانی " گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست " ...
* * *
وقتی کنارش بودم ، تو هر فرصتی که پیش می اومد نگام می کرد و لبخند می زد ، شاید هم دلیل اینکه بش دل بستم همین نگاه ها و لبخند ها بود . وقتی گفت یکی دیگه رو دوست داره ، انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم . حالا سعی می کنم بخندم و بفهمم که : " همه چیز و همه کس را دوست بدار اما به هیچ چیز و هیچ کس دل نبند" ...
* * *
شاید یه روزم به اینکه الان دوباره وبلاگ زدم بخندم ...